آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - چگونه منتقدان را كله پا كنيم؟ - اسلامی سید حسن
چگونه منتقدان را كله پا كنيم؟
اسلامی سید حسن
الف) مصيبت نوشتن
با كلى خون جگر و مرارت, مقاله يا كتابى مى نويسيم و پس از گذر از هفت خوان ارزيابى, تأييد و نشر, هنوز از لذت ديدن حاصل زحمت خود برخوردار نشده ايم و عرق تن مان خشك نشده است كه ناگهان منتقدى يك كاره از راه مى رسد و به نام نقد, چوب حراج به دارايى فكرى ما مى زند و بى رحمانه آنچه را با تلاش شبانه روزى بافته ايم, پنبه مى كند و دست آخر ما را مى شورد و مى گذارد كنار.
با ديدن چنين نقدى در اين يا آن مجله چنان به خشم مى آييم كه در ذهن خود بارها منتقد را تكه پاره مى كنيم و در پى راهى برمى آييم كه گاه در قالب برخورد شفاهى و معمولاً در شكل پاسخ نقد منتشر مى شود. زمانى نيز پيش از آنكه نقدى در مجله اى چاپ شود, شير پاك خورده اى خبر آن را به ما مى رساند و ما شتابان نزد سردبير مى رويم و ريش گرو مى گذاريم تا مانع از نشر آن شويم; اما سردبير به ما كه مى رسد, مثلاً صفت شريف حق طلبى اش گل مى كند و مى خواهد حتماً اين نقد را به هر قيمتى كه شده, چاپ كند. زمانى نيز پس از چاپ نقد متوجه آن شده, خود را به سردبير مى رسانيم و اعتراض مى كنيم كه چرا اين نقد بى ارزش و به تعبير دقيق تر اين ياوه ها را چاپ كرده است. دريغ كه سردبير هر توضيحى بدهد, آب رفته به جوى بازنمى گردد. نهايت آنكه به ما لطفى مى كند و از ما مى خواهد اگر ما هم پاسخى داريم, براى درج در مجله ارسال كنيم; اما چه سود؟ به قول حميد مصدق: (گيرم كه آب رفته به جوى آيد, با آبروى رفته چه بايد كرد؟)
اصلاً معلوم نيست كه اين جماعت منتقدان, به ما نويسندگان چه كار دارند و چرا موى دماغ ما مى شوند؟ حال اگر كسى قدرت نوشتن نداشت و روح خلاق يا پژوهشگرانه اش مرده بود, دليل نمى شود كه به پر و پاى اين و آن بپيچد و مثلاً به نام نقد و گسترش معرفت, براى نقادى خود معركه بگيرد. واقعاً بايد فكرى به حال اين منتقدان كرد كه خرمگس وار, ببخشيد سقراط وار,١ صاف مى آيند و به جاى ديدن محاسن فراوان نوشته ما و تعريف از آنها, عيب و ايراد و احياناً كاستى پيش پاافتاده اى را روى دايره مى ريزند و كوس رسوايى ما را مى زنند. فرض كنيم در مقام مترجم واژه (مأئه) (يا صد عربى) را (هزار) ترجمه كرده باشيم, خوب چه اشكالى دارد؟ مسئله آن قدر مهم نيست كه نقدى بر اين ترجمه نوشته شود. يا در (پژوهش ژرف و تحقيقى شگرفى) كه داشته ام, چند خطاى تاريخى يا تحليلى مرتكب شده باشم. خوب انسان جايز الخطا است, اين كه ديگر اين همه جنجال ندارد!
اما دريغ كه منتقدان آن قدر بى رحم هستند كه نه قدرت پژوهش مستقلى دارند كه دست از سر ما بردارند و نه رقت قلبى كه خطاى ما را ناديده بگيرند. گويى آنان كار و زندگى ندارند و منتظر مى مانند تا كسى ابداعى و يا شاهكارى پديد آورد, آن گاه بر اين سفره آماده بنشينند و به جاى بهره مندى از فيوضات ما, اعتراض كنند و دو قورت و نيم شان هم باقى باشد. آنها مانند مرگ هستند كه خويش و بيگانه نمى شناسند و هرجا نويسنده يا مترجمى قلم به دست گيرد, ممكن است هر لحظه مانند اجل معلق پيدا شوند و تشت رسوايى او را از بام بر زمين بيندازند. حق با خوان كارلوس اونتى, نويسنده اروگوئه اى است كه تأكيد مى كند: (منتقدين مثل مرگ هستند. بعضى وقت ها دير مى كنند, اما هميشه مى آيند).٢
بارها كوشيده ايم حدود و ثغور نقد را به اين جماعت بفهمانيم و تأكيد كرده ايم كه نقد بايد سازنده, منصفانه, مشفقانه, تخصصى و همراه با راهنمايى باشد٣ و به زبان سره فارسى اظهار داشته ايم: (مگر نقد حساب و عيارى ندارد) و منتقد نبايد بداند: (خرمن كوفتن كار كيست؟) اما ظاهراً اين توضيحات تا كنون اثرى نداشته است. آنان به جاى آنكه طبق خواسته ما دست به نقد بزنند, خودشان با معيارهايشان, مى بُرند و مى دوزند. در برابر اين وضع ناهنجار و سِرتِقى منتقدان چه بايد كرد؟
ب) چهار راهبرد در برابر منتقدان
عقلاى قوم مدت ها به اين مسئله انديشيده و هريك راهى نشان داده اند. نظر برخى آن است كه اساساً منتقدان, در حد پاسخ نيستند و نويسنده يا هنرمند بايد كار خودش را بكند. ما بايد ياد بگيريم عين خيالمان نباشد. ما كار خودمان را بكنيم و آنها نيز كار خودشان را. به قول معروف (هركسى كار خودش, بار خودش). به نظر آقاى ابراهيم گلستان, منتقد باشعور در حد سيمرغ است كه نشانى از آن نيست و تنها نام آن بر سر زبان هاست: (اگر يك وقتى منتقدى گير اومد كه شعور داشته باشه, كه بالاخره مرديم و نديديم, گفت مُردم اندر حسرت فهم درست).٤ در نتيجه, ايشان توصيه مى كند: (كارت را بكن, با دوربين بنويس, يك بار تمرين كن, يك بار كارگردانى كن, يك بار مونتاژ و بعد بده دست منتقد محترم و احمق بى سواد كه چرت بگه يا حتى درست بگه. كارت را بكن).٥
از نظر عده اى گوش كردن به سخنان منتقدان چيزى جز وقت تلف كردن نيست; به همين سبب, يكى از تعليمات خانم جودى دلتون به نويسندگان آن است كه به انتقادها گوش نكنند.٦ لئونارد بيشاپ پا را فراتر گذاشته, از آنان مى خواهد پيشاپيش اعلام كنند همه منتقدانشان در اشتباه هستند.٧ آلدوس هاكسلى هم آب پاكى روى دست همه منتقدان ريخته, مدعى است هرگز نقدهاى آنان را نخوانده است.٨ البته اين سه نفر عمدتاً در حوزه ادبيات اظهارنظر كرده اند, اما خوب بد راهبردى نيست.
با اين حال, اين راهبرد, خوبى ها و آفات خودش را دارد كه در اينجا نمى خواهم از آنها بحث كنم. فقط به اين نكته اشاره كنم كه همه نويسندگان ظرفيت بى توجهى به منتقدان را ندارند و برخى با شنيدن خبر نقد اثرشان چه شب هايى را تا صبح نخوابيده اند و عده اى نيز به روايت آقاى حسن انوشه, والعهدة على الراوى, چنان از نقد آثارشان ناراحت مى شوند كه كارشان (به بيمارستان كشيده مى شود).٩ مشكل اصلى آن است كه اگر ما نيز كار خودمان را بكنيم, اين جماعت مانند آن پوستين رودخانه دست از سر ما برنمى دارند. تازه مشكل وقتى بيخ پيدا مى كند كه در واقع خوانندگان ما خود به منتقد تبديل شوند و به جاى آنكه با ديدن نوشته ما آب از لب و لوچه شان راه بيفتد, بخواهند ما را سين و جيم بكنند. يادآورى نيكلاى آستروفسكى در اينجا بيراه نيست كه:
خواننده ها ديگر به منتقدانى بى رحم تبديل شده اند. بگذار كسى اين انديشه را در سر نپروراند كه بخواهد كاه به آنها بخوراند. مردم تحميق نمى شوند. اين كارگر نخواهد شد. خواننده, هر چيز كاذب, غيرصميمى و ساختگى را در نوشته تان كشف خواهد كرد. كتاب را ناتمام با دشنامى به دور خواهد انداخت و همه جا از آن به زشتى ياد خواهد كرد; و نام نيك ات را يك بار كه از دست دادى, ديگر آسان به چنگ نمى آورى.١٠
پس اين راه, چندان جوابگو نيست.
برعكس توصيه فوق, اندرز عده اى از خبرگان فن آن است كه راهبرد دومى در پيش گيريم و با قوت تمام به منتقدان پاسخ دهيم و آنها را سرجايشان بنشانيم و با (پاسخ دندان شكن) خويش, چنان مشت محكمى به دهان اين ياوه گويان بكوبيم كه تا عمر دارند, يادشان نرود. همين چند سال قبل بود كه آقاى معصومى همدانى به نويسندگانى كه در معرض نقد اين و آن قرار مى گرفتند, ياد داد كه چگونه به آنان درسى فراموش نشدنى بدهند. در مقاله خواندنى و آموزنده ايشان, لطايف و ظرايفى براى كوبيدن و رسواكردن منتقدان وجود دارد كه در نوع خود ارزنده است. ايشان در اين مقاله كوتاه, نويسندگان زخم خورده را به عكس العمل نشان دادن فراخواند و راه هايى براى پاسخگويى به منتقدان نشان داد; از جمله آنكه:
چون بسيارى از خوانندگانى كه پاسخ شما را مى خوانند, به ويژه آنها كه دستى به قلم دارند يا با شما آشنايى شخصى دارند, بيش از آنكه بخواهند از درستى و نادرستى نظر نقدنويس مطمئن شوند, مى خواهند ببينند به چه (انگيزه)اى بر اثر شما نقد نوشته است; پس شما هم اين گونه خوانندگان را نااميد نكنيد, اما مبادا در افشاى اين انگيزه ها بيش از اندازه صراحت به خرج بدهيد. خواننده بايد از اشارات مبهم شما چنين دستگيرش بشود كه اين نقد جزئى از يك توطئه بزرگ است كه به دلايلى نمى خواهيد وارد بيان جزئيات آن بشويد; به خصوص اشاره به برخى از خصوصيات شخصى نويسنده را فراموش نكنيد. عبارتى چون (اگر كسى در درس يكى از استادان نمره قبولى نگرفت, دليل نمى شود كه قلم بردارد و بخواهد انتقامش را از شاگردان و دوستان آن استاد بزرگ بگيرد, … بسيار مفيد است). ١١
از قضا, حتى پيش از آنكه ايشان چنين توصيه هايى بكنند, عده اى از ما از همين منطق استفاده كرديم و اتفاقاً اين نسخه در مواردى كارآيى خود را خوب هم نشان داده است. حال اگر كسى بتواند از اين شيوه استفاده كند كه (فبها ونعمت). شايد در تاريخ معاصر, كسى مانند لنين از اين شيوه در حد نهايى خود استفاده نكرده باشد. به نوشته كولاكوفسكى, وى زبان و سبك هتاكانه اى داشت و مهم آن بود كه حريف خود را نابود كند و از به كار بردن انواع مغالطات و فحاشى ابايى نداشت; حتى گاه حريف و منتقد خود را فاحشه مى ناميد.١٢ به روايت وى, لنين: (نمى كوشد به استدلال واقعى طرف مقابل پاسخى بدهد, بلكه مى خواهد اين استدلال را دريايى از لفاظى و ناسزا غرق كند).١٣
اما ظاهراً اين راه نيز چندان مثمر نيست و دليلش هم آنكه همچنان, با آنكه عده اى از اين نسخه استفاده مى كنند, باز اين جماعت منتقدان از رو نرفته اند و حتى بر تعدادشان افزوده شده است. همان گونه كه پيشتر هم اشاره شد, اين جماعت با خرمگس خصلت هاى مشتركى دارند; از جمله آنكه خيلى سمج هستند و هرچه آنها را بتارانيد, باز برمى گردند. در اصل, نوشتن خود را در معرض هجوم منتقدان قرار دادن است. بى دليل نيست كه از همان گذشته ها گفته اند: (من صنف استهدف): هركه دست به تصنيف بزند, خود را آماج ساخته است.
حتى اگر بتوانيم اين منتقد را با تطميع, آن يكى را با تهديد و سومى را با ترغيب ساكت كنيم, سرانجام منتقدان چهارم و پنجمى پيدا مى شوند كه با خوراكى كه برايشان فراهم كرده ايم, كوس رسوايى ما را در كوى و برزن بزنند.
تازه, ممكن است گاهى اين نسخه نتيجه معكوسى به بار آورد و از قضا (سركنگبين صفرا)ى ما را زيادتر كند. تصور كنيد كه منِ نويسنده نوقلم, كتابى در حوزه فلسفه اسلامى مى نويسم و يكى از استادان جاافتاده و مسن اين عرصه, دنبال دردسر مى گردد و با نقد خود مرا مى نوازد. من هم خشمگين مى شوم و مى خواهم به نسخه (پاسخ دندان شكن) عمل كنم. حال چه بنويسم؟ بنويسم كه شما به من و جايگاه علمى ام حسادت مى كنيد؟ يا آنكه در درس من نمره نياورده ايد, يا آنكه چشم ديدن پيشكسوتان را نداريد؟١٤ از اين مثال كه بگذريم, اساساً برخى از اين منتقدان, آنقدر سمج هستند كه گاهى وقت ها (پاسخ دندان شكن ما), دندان مى شكند, اما دندان ما را. گاه ضدحمله ما با حمله تازه اى يا به تعبير سره خودمان, پدافند ما با آفندى نو از ناقد پاسخ داده مى شود و گاه كار چنان به درازا مى كشد كه حوصله گردانندگان نشريه اى كه اين نقدها و ضدنقدها را چاپ كرده و خوانندگان ما را سر مى برد و بى آنكه دلمان خنك شود يا حقمان گرفته شده باشد, از چاپ پاسخ ما خوددارى مى كنند. بدين ترتيب, اگر بخواهيم شعر كليم كاشانى را با پوزش از آن روانشاد, به نفع خود مصادره و با دستكارى ناشيانه اى بازسازى كنيم, مى گوييم:
طبعى به هم رسان كه بسازى به ناقدان
ييا همتى كه از نگارش توان گذشت١٥
جان كلام, نوشتن يعنى ناخواسته منتقدان را به خانه و خلوت خود فراخواندن. آيا راهى براى حل اين معضل وجود دارد؟
به نظر مى رسد يك راه ديگر باقى مانده است; عطاى نوشتن را به لقاى منتقدان ببخشيم و از اين ميدان اعصاب خردكن, بيرون برويم. اتفاقاً اين راهبرد سوم, چندان پرت هم نيست و در مواردى اجر دنيوى و ثواب اخروى را با هم دارد; در دنيا چه بسا محبوب القلوب شويم و در آخرت به دليل آنكه كمتر وقت مردم را گرفته ايم, ثوابى عايدمان شود. نگارنده چند نفر را مى شناسد كه نخست قلم به دست گرفته بودند, ليكن همين كه حمله عنيف منتقدان را ديدند, فرار را برقرار ترجيح دادند و از قضا كار درستى كردند; زيرا به گفته نجم رازى: (الفرار ممالايطاق من سنن المرسلين)١٦: گريز از آنچه طاقتش نيست, از سنت هاى رسولان است.
عقل حكم مى كند به جاى شغل پرتنش و كم نان و بدنامى مانند نويسندگى و فحش اين ناقد و آن عيب جو را شنيدن و تحمل كردن, در پى شغل آبرومندتر و پولسازترى باشيم.
تا اينجا سه راهبرد معرفى و سه نسخه پيچيده شد كه هريك باب طبع گروهى است; اما در اين ميان ظاهراً گروهى هستند كه نه مى توانند به نسخه اول عمل كنند و بى توجه باشند, نه دست به حمله متقابل بزنند و پيامدهاى غيرمنتظره اش را تحمل كنند و نه حاضرند اين عرصه را كه از دور دل مى برد و از نزديك زَهره را, ترك كنند. اين گروه افراد گوناگونى را در خود جاى مى دهد. برخى از افراد اين گروه, چند ويژگى مشترك را در خود جمع كرده اند و به همين دليل معالجه آنان يا نشان دادن راهبردى براى حل مشكل شان دشوار است. نخست آنكه آنان نمى توانند بى توجه از كنار نقد اين و آن بگذرند; زيرا معتقدند همواره نوشتن و منتشركردن براى ديگرى است و نوشته شخصى نداريم. در نتيجه, از نظر آنان (نقد پژواك نوشته است)١٧ و در واقع به يارى اين نقدهاست كه مى توان قوت و ضعف نوشته خود و ميزان تأثيرگذارى آن را دريافت. نسخه درمانى دوم را نيز به دليل داشتن روح ظريف و مثلاً پايبندى به اخلاق اسلامى قبول ندارند و فكر مى كنند از نظر شرعى توهين به ديگران, انگيزه خوانى, مبهم نويسى و گزافه گويى درست نيست. در كنار اين روح ظريف و حساس, فكر مى كنند حتماً حتماً بايد بنويسند و اين تكليف شرعى آنان است و همين ويژگى سوم آنها را تشكيل مى دهد. حال آيا براى اين كسان يا كسانى كه به هر دليلى مى خواهند بنويسند و در عين حال راهبردهاى بالا را پاسخگو نمى دانند, راهى وجود دارد تا بتوان اين منتقدان را درست و حسابى سرجاى خود نشاند و آنان را, به تعبير كشتى گيران, ضربه فنى كرد؟
نگارنده كه به معنايى شريك دزد و رفيق قافله است, يعنى از سويى خود را مثلاً نويسنده و از سوى ديگر منتقد مى داند, در اين مدت, بسيار انديشيده و به تعبير سعدى (زيت فكرت)١٨ سوزانده, در پى آن برآمده است تا راهبرد تازه اى طراحى كند. اگر چندان هم تازه نباشد, مهم نيست; راهبردى كه معايب راهبردهاى بالا را نداشته باشد و در عين حال هدف مورد نظر را تأمين كند, ماحصل آن نسخه اى است كه البته مانند ادعاى برخى مؤسسات درباره قبولى در كنكور ارشد و دكتراى تضمينى نيست, اما به امتحانش مى ارزد و اگر دندان منتقدان را نشكند, شايد آن را كُند, كنَد. اگر هم افاقه نكرد كه ضررى نكرده ايم و بايد منتظر بمانيم تا شير پاك خورده ديگرى اين مسئوليت بزرگ را بر دوش بگيرد و براى منكوب كردن اين جماعت, فكرى بنيادى كند و طرحى نو دراندازد.
ج) ده بند فاخر براى ضربه فنى
در اين جا ده شيوه يا فن براى مواجهه با منتقدان به دست داده مى شود كه مى توان هريك را جداگانه امتحان كرد; هرچند احوط آن است كه همه آنها را با هم به كار گيريم.
١. نان منتقدان را آجر كنيد
به منتقدان خوراك ندهيد و جيره خوراكى شان را قطع كنيد; در واقع هر منتقدى با خطاى نويسندگان ديگر تغذيه مى كند و اگر شما واقعاً مى خواهيد از شر اين جماعت راحت شويد, بهترين و قاطع ترين راه آن است كه بر آنان آب را از سرچشمه ببنديد; در نتيجه به جاى آنكه پس از رطب و يابس نويسى و سپس گله از منتقدان كه چنين و چنان هستند, بايد چنان محكم و دقيق عمل كنيد كه آنان دچار مضيفه شوند و نتوانند ايراد بنى اسرائيلى بگيرند.
بايد چنان سنجيده و درست بنويسيم كه هرچه منتقدان نوشته ما را زير و زبر كنند, نتوانند چيز دندان گيرى در آن بيابند, در نتيجه كله شان به سنگ كوبيده شود. اين توصيه بر گردن همان فرمان ساده, اما دقيقى است كه تعليم مى دهد: (قولوا قولاً سديداً): استوار سخن بگوييد.١٩
عادت به دقيق و درست نويسى, پرهيز از ادعاهاى بدون دليل و كلى گويى هاى عاميانه, فهم و به كار بردن قواعد نگارشى معيار, استناد به منابع درست و درجه يك, دورى از حشو و پريشان نويسى, بازخوانى اثر خود, مرور نوشته هاى مرتبط و ادبيات حوزه مورد نظر, تعيين سطح مخاطب و هدف نوشتار و مانند آنها, راه مطمئنى براى بستن دهان منتقدان و بيكاركردن آنان است. در اين باره خواندن و به كار بستن معكوس توصيه هاى نُه گانه آقاى دكتر عباس حرى در مقاله (آيين بدنويسى), از جمله (نسبت به منابع پيشين بى اعتنا باش), (پرگو و بى ربط گو باش) و (خواننده را نديده بگير) و به كارگيرى منطق ادب آموزى لقمان, بسيار مفيد است.٢٠
٢. خونسردى خود را حفظ كنيد
اولين فرمان در حوادث غيرمترقبه و عمليات امداد و نجات و خيلى كارهاى ديگر, از جمله كله پا كردن منتقدان, حفظ خونسردى خويش است. پيش از هرگونه حركتى و پاسخى, بايد درست وضعيت ميدان جنگى را بررسى كرد و نقاط قوت و ضعف حريف را سنجيد و با توجه به امكانات خود به او تاخت. متأسفانه اين اصل ساده را در بسيارى از پاسخ هايى كه نويسنده به منتقدان خود مى دهد, نمى بينيم و (رنگ نوشتار [كذا] گواهى دهد از سر ضميرِ) نويسنده. استدلال منطقى و تحليل نقد پيشكش; گاه نويسنده چنان خشمگين مى شود و كلمات و جملاتى آنچنانى مى نگارد كه يكه بزن هاى گذر لوطى صالح نيز از خواندن آنها شرم مى كنند.
اعتراف مى كنم كه حفظ خونسردى در شرايطى كه احساس مى كنيم ناجوانمردانه به ما حمله شده است, آسان نيست; اما چه بايد كرد؟ مصايب نويسنده بودن كه يكى دو تا نيست. با اين حال بايد عادت كنيم تا ملكه ذهن مان شود. خبر خوش آنكه برخى از نويسندگان بزرگ نيز هنگامى كه اثرشان نقد مى شد, خشمگين مى شدند. ما هم خشمگين مى شويم, پس ما نيز نويسنده بزرگى هستيم. عجب استدلال نيرومندى! اما خبر بد آنكه آنان به ميزانى كه بر اين خشم مسلط مى شدند, يا به رغم اين خشم, نويسندگان بزرگى بودند; براى مثال, وى. اس. نايپُل, نويسنده هندى تبار و برنده نوبل ادبيات, دست نوشته خود را نزد كسى فرستاد. او نيز اين نوشته را (آشغال) ارزيابى كرد. نايپل احساس خود را صادقانه بيان مى كند: (دلم مى خواست او را بكشم, ولى ته دلم مى دانستم كاملاً حق دارد).٢١
٣. شوخ طبعى كنيد
اين يكى, ديگر از دستور قبلى هم سخت تر است; مثل اين كه از يك مادر فرزندمرده, بخواهيم به لطيفه هاى بى نمك ما قهقهه سر دهد. با اين حال شيوه خوبى براى ضربه فنى كردن منتقدان است و بايد در اين راه از هر وسيله مناسبى از جمله شوخ طبعى, سود جست. غالباً وسوسه مى شويم خرخره منتقد را بجويم و يا حداقل با او دست به يقه شويم و حقش را كف دستش بگذاريم; يعنى كارى كه ارنست همينگوى با منتقد خود كرد. او مرگ در بعد ازظهر را در دفاع از گاوبازى و توجيه اخلاقى گاوكشى نوشت. منتقدى به نام ماكس ايستمن اين كتاب را به باد انتقاد گرفت. گرچه انتقادات ايستمن وارد بود, همينگوى بى طاقت راهى نيويورك شد, به دفتر منتقد حمله كرد, كتاب آن منتقد را به صورت او كوبيد و با او دست به يقه شد.٢٢
اما با اين كار نمى توان اين جماعت سمج را از پاى درآورد, برعكس, به آنها گزك مى دهيم كه ما چون حرف حسابى براى گفتن نداريم, (رگ هاى گردن را به حجت قوى) كرده ايم و به اين ترتيب دور بعدى حمله منتقد به ما آغاز مى شود; براى نمونه, نورمن ميلر, اديب امريكايى, به معاصران خود مى تاخت و با گور ويدال دشمن سرسخت بود. يك بار مشتى نثار او كرد. ويدال در حالى كه بر زمين افتاده بود, به سرعت گفت: (باز هم نورمن ميلر واژه كم آورد).٢٣
به هرحال اين روش احتمالاً چندان مناسب نباشد و ممكن است كار برعكس شود و اين منتقد باشد كه هم آبروى علمى ما را ريخته باشد و هم چك و چانه مان را خرد كرده باشد; از اين رو بهتر است از شيوه كارآمدترى استفاده كنيم; يعنى به جاى عصبانى شدن ـ كه عكس العملى طبيعى, اما غيرمنطقى در اين شرايط است ـ به زور هم كه شده است, شوخ طبعى ـ البته نه بى مزگى ـ كنيم و از نويسنده اى مانند آلن روب گرى يه, سرمشق بگيريم: پس از نشر كتاب چشم چران, نوشته گرى يه, منتقدى به نام فيليپ توينبى در نشريه (آبزرور) نوشت كه اگر در عمرش دو تا كتاب ملال آور خوانده باشد, يكى اش اين كتاب است. روب گرى يه با نقل اين ماجرا ـ راست يا دروغش گردن خودش ـ اضافه مى كند: (نامه اى به او نوشتم و ازش پرسيدم آن يكى كتاب ديگر كدام است؟ اما جوابى نرسيد).٢٤
٤. نقد را فرصتى براى خود بدانيد
عادت كرده ايم كه از نقد تن مان بلرزد و خشمگين شويم; اما بايد عادت ديگرى را جايگزين آن كنيم. چاره اى نيست. حال كه نمى توان مانع نقدها شد, بايد بياموزيم نگرش خودمان را در قبال آن دگرگون كنيم. در اين باره چهار نكته جدى وجود دارد كه بايد آويزه گوش مان باشد. اول آنكه نقد, هرچقدر هم كه تلخ باشد, بهتر از بى توجهى و بى اعتنايى ديگران به نوشته ماست; به همين سبب هنگامى كه نايپُل, كتابى منتشر كرد و كسى نقدى بر آن ننوشت, رنجيد و اين بى اعتنايى او را (مجروح كرد).٢٥ باز به همين دليل هنگامى كه ماركس جلد اول سرمايه خود را منتشر ساخت و كسى بدان توجهى نكرد, دوستانش تلاش كردند آن را معرفى كنند; از جمله فقط فردريك انگِلس هفت نقد مختلف بر اين كتاب در مطبوعات نوشت كه البته همدلانه بودند.٢٦ دوم آنكه حتى نقدهاى بدخواهانه نيز مى توانند فرصتى براى معرفى شما به جامعه علمى و در كنار آن معرفى دشمنان قسم خورده شما باشد. جمال ميرصادقى, داستان نويس معاصر, بخشى از شهرت خود را احتمالاً مديون نقدهايى مى داند كه در واقع ناسزا بوده اند.٢٧
سوم آنكه اين نقدها مى توانند به بهبود كار ما كمك كنند. ما كارمان بى عيب نيست, مگر آنكه خود را تافته جدابافته يا به تعبير سنتى ترها تالى تلو معصوم بدانيم; از سوى ديگر به دليل تعلق خاطرى كه به نوشته خويش داريم, نمى توانيم عيب هاى كار خود را تشخيص دهيم. اين جاست كه اگر كمى عقل به خرج دهيم, پيش از آنكه مورد حمله منتقدان قرار بگيريم, كارمان را بر نگاه (شوخ چشم)٢٨ منتقدان عرضه كنيم و از اين جماعت بيكار كه به صورت مجانى حاضرند عيب كارمان را برطرف كنند, كمك مى گيريم. نمونه اى از اين كسان سيدحيدر آملى است كه در پايان پيشگفتار خود بر جامع الاسرار از ارباب معرفت مى خواهد در اين كتاب به نگاه اصلاح و تنقيح بنگرند, نه مسامحه و اغماض و در آن مانند شيخ در مريد خود رفتار كنند, نه مانند دلداده با دلدار.٢٩ همچنين ملامحمدمهدى نراقى پس از نوشتن جامع السعادات از ملامحمدحسن قزوينى خواست تا خوب و بد اين كتاب را به دقت بازنمايد و در آن به چشم (انتقاد و انتخاب و شناسايى پوست از مغز و زر از خاك و باطل از صواب) بنگرد.٣٠
چهارم آنكه انتقاد, از هر نوعى كه باشد, غالباً زاده بدفهمى است يا غرض ورزى. اين بدفهمى نيز يا زاده نوشته ماست يا برداشت منتقد. اگر زاده نوشته ماست, با انتقاد متوجه آن شده, برطرفش مى كنيم. اگر زاده برداشت منتقد است, بايد ببينيم چه مسئله اى موجب بدفهمى وى شده است. غرض ورزى نيز با هتاكى و دشنام ما و معامله به مثل برطرف نمى شود, بلكه اين رفتار در واقع شيوه منتقد را, كه على المبنى قبولش نداريم, تأييد مى كند و بر آن مهر مشروعيت مى زند. به گفته امام صادق(ع): (مَن كَافا السفيهَ بِالسَّفَهِ فَقَد رَضِيَ بَمَا أتى اِلَيهِ حَيثُ احتذى مِثالَهُ)٣١: كسى كه با سفيه, سفيهانه مقابله كند, در واقع بدان چه برايش آورده است, خشنود گشته, زيرا از روش او پيروى كرده است.
بنابراين اگر هم نقد مغرضانه باشد, بايد آن را فرصتى بدانيم براى بيان حقايق; البته نه آنچه فقط ما فكر مى كنيم حقيقت است, بدانيم و بدى را به نيكى پاسخ دهيم. نقل مى كنند جالينوس, طبيب يونانى, كتابى داشته است به نام (در باب آنكه مردمان نيك از دشمنانشان سود مى برند;٣٢ بدين ترتيب, همه اين شقوق به ما فرصتى مى دهند تا نوشته خود را موجه تر سازيم; پس نقد را بايد فرصت دانست, نه بحران.
٥. از منطق (گر تو بهتر مى زني… ) بپرهيزيد
نمى دانم چرا فكر مى كنيم اگر كسى نقدى به كار ما داشت, بايد خودش بتواند بهتر از ما از عهده آن برآيد. تصور كنيد در حال نى زدن هستيم و چنان خارج مى زنيم كه اشك مردم درآمده است. كسى مى آيد و مى گويد شما بد نى مى زنيد و ما در پاسخ بگوييم: (گر تو بهتر مى زنى, بستان بزن). اين منطق همان قدر درست است كه شما در رستورانى ايراد بگيريد كه غذا خوب سرخ نشده است و به جاى پاسخ, بى درنگ پيشبند و كلاهى به شما تقديم كنند و راه آشپزخانه را نشان تان دهند. با اين حال, اين منطق در ميان ما رواج دارد و حتى كله گنده هاى نوشتن نيز نتوانسته اند خود را از آن نجات دهند; براى مثال همينگوى تنها دو بار مصاحبه كرد كه يكى با همين جرج پليمپتن است. در طول اين مصاحبه نيز اندك اندك كج خلق شد تا آنكه وقتى مصاحبه گر از دليل حضور مكرر پرنده ها در برخى آثارش پرسيد, همينگوى: (چنان عصبانى شد كه فكر كردم مى خواهد مرا بزند. گفت: (لابد خيال مى كنى خودت بهتر مى توانستى بنويسى). واقعاً كه عجب جوابى, آن هم از جانب يك برنده نوبل خطاب به نويسنده اى كه آن موقع فقط يك كتاب كودكان نوشته بود, به اسم چتر خرگوش).٣٣
با اين همه, بايد فكرى به حال خود كنيم و ياد بگيريم كه قرار نيست منتقد به جاى ما بنويسد. او فقط بلد است ايراد بگيرد (البته اگر كمى هم دلش براى ما سوخت و راست يا دروغ از كار ما تعرف كرد, دستش درد نكند). وظيفه اصلى منتقد نقد است, نه نى نوازى براى گل روى ما.
اين ديگر از آن حرف هاست. مگر مى شود آدمى بدون دليل, البته نه دليل خداپسندانه, وقت بگذارد, خوشى را بر خود حرام كند, با آنكه سرش درد نمى كند, دستمال ببندد, دست به نقد بزند و آبروى علمى ما را ببرد؟! تازه بعد از همه اين حرف ها, توقع داشته باشد به او دستخوش هم بدهيم و بگوييم كه ان شاءاللّه بز است! مى دانم حمل بر صحت كردن رفتار منتقدان, به خصوص اگر مشخصاً ما را نقد كرده باشند, سخت است; اما چه كنيم كه هم از نظر منطقى راهى جز اين نداريم و هم اينكه شريعت دست و پاى ما را بسته و مرتب ما را به التزام اين اصل فراخوانده است.
غالباً وسوسه مى شويم كه نقادان خود را بدخواهانى بدانيم كه از سر خبث طينت, رقابت, حسادت, دست نشاندگى, درماندگى, قلم به مزدى و يا رو كم كنى, نقدى بر ما نوشته اند. گاه نيز خام دستانه اين تصورات نامستدل خود را در نوشته هاى خويش منعكس مى كنيم و بدين ترتيب گزك تازه اى به دست منتقدان مى دهيم تا بر اين زخم چركين و (نامه خود اندر حق يار خواندن)٣٤ نمك بپاشند. احتمالاً وجود جملات عاطفى و انگيزه خوانى هاى رايجى مانند: (چرا كتابم را آماج اهداف غرض آلود خود قرار مى دهيد؟) به قانع كردن خواننده و رفع اتهام كمكى نمى كند. بايد فكرى اساسى كرد.
به جاى اين شيوه ناسالم و گاه خطرناك, بهتر است اگر هم قرار است انگيزه خوانى كنيم, همواره تصور كنيم انگيزه هاى شريفى مانند دانش دوستى, حقيقت طلبى, تلاش در جهت رشد علم, ورود به عرصه مباحثات جدى, گرم كردن فضاى مباحثات علمى, و حتى كمك به منِ نويسنده و تلاش در جهت معرفى من به جامعه علمى, منتقد را به نوشتن نقدى بر ما واداشته است و اين باور را نيز در نوشته خود منعكس و بدان تصريح كنيم. حال مسئله از دو صورت خارج نيست: يا در واقع منتقد با يكى يا چند انگيزه از اينها كه برشمرده ايم, دست به قلم برده است كه (نعم المطلوب); يا آنكه يكسره به خطا رفته ايم و منتقد ما درست بر خلاف تصور خوش بينانه و ساده انديشى ما, دست به قلم برده است; در اين صورت خطا و اشتباه ما بهتر از تشخيصى است كه در واقع مى توانست وضع را بدتر كند; در اين صورت چه بسا منتقد بكوشد خود و نيت خود را طبق برداشت نادرست ما بازسازى كند.
٧. با منتقد گفتگو كنيد
چه بخواهيد و چه نخواهيد, نوشته شما كه منتشر شد, كسانى را مورد خطاب قرار داده و با آنان وارد گفتگو شده ايد. حال اگر كسى نقدى نوشت, معنايش آن است كه اين خطاب شما, بى پاسخ نمانده و كسى نيز با شما وارد گفتگو شده است; در اين حال شما بايد بكوشيد اين گفتگو را ادامه و بسط دهيد و هرچه كه مانع آن است, برطرف كنيد. اگر خواستار گفتگو نبوديد, چرا نوشته خود را منتشر كرديد؟ اگر در پى گفتگو هستيد, پس چرا از منتقدان مى رنجيد و آنها را با جملات نخ نماشده و عبارات و توصيه هاى تكرارى و بى حاصلى مانند رعايت اخلاق نقد و آموزش آداب آن و يا تفاوت نهادن ميان (ادب نقد و نقد ادب) از خود مى رانيد و مسير گفتگو را مى بنديد؟ بنابراين به جاى هرگونه رفتار هيجانى و عاطفى كه روند گفتگو را مختل و فضاى حقيقت را غبارآلود مى كند, و راه به مواجهه هاى غيراخلاقى مى برد,٣٥ بكوشيد با توضيح دادن درباره كار خود يا توضيح خواستن بيشتر از منتقد خويش, به پيشبرد اين گفتگو يارى رسانيد; براى مثال اگر منتقدى درباره كتاب تان مدعى شد سراسرش ادعاهاى بدون دليل است, خواستار نشان دادن پنج ادعاى بدون دليل شويد; همچنين بپرسيد معيار داورى منتقد شما چيست؟ و آيا صرفاً بر اثر ديدگاه شخصى وى است يا از ديدگاه پذيرفته شده اى خاص سخن مى گويد.
٨. انتقادات را بيش از تصور منتقد بدانيد
در مواجهه با نقد, گاه دست به نوعى تقسيم ارث مى زنيم و انتقادات گوناگون را ميان ورثه هاى ذكور و اناث و دور و نزديك قسمت مى كنيم و سرانجام به كمترين سهم براى خود قناعت مى كنيم و از سر تواضع چند انتقاد كوچك را نصيب خود مى دانيم و از پذيرش مسئوليت ديگر انتقادات, دورى كرده, سرانجام با كوچك نمايى كل انتقادات, منتقد را خرده بين, جزئى نگر و فاقد درك فهم كامل و كلان نگرى معرفى مى كنيم; براى مثال هنگامى كه منتقدى, سياهه بلندى از انتقادات گوناگون نگارشى, ساختارى و محتوايى نوشته ما تهيه مى كند, اشكالات جدى نگارش را ميان ويراستار, نمونه خوان, حروف چين, تايپيست و, حتى اگر ممكن بود, توزيع كننده و فروشنده پخش مى كنيم. مسئول خطاهاى ساختارى نيز به احتمال قوى يا سرپرست طرح است يا ارزياب و يا شخص ديگرى كه فعلاً نامش را فراموش كرده ايم. مى ماند اشكالات محتوايى كه برخى خود اختلافى است و در آن دو وجه جايز است و برخى نيز اجتهادى است كه ما صواب ديده ايم طبق اجتهاد خود عمل كنيم. تنها چند خطاى در تطبيق يا تفسير يا نقل از منابع برجاى مى ماند كه آن هم خفيف المؤنه است و نيازمند اين همه جار و جنجال نيست!
به جاى اين شيوه غير(مرضيه) و كوچك نمايى انتقادات, آنها را بيشتر از آنچه منتقد پنداشته است, بدانيد. فراموش نكنيد همان طور كه شما در مقام نويسنده دانش كاملى از همه مسائل حوزه خود نداريد و به همين سبب ممكن است مرتكب برخى خطاها شده باشيد, منتقد نيز به همان دليل, ممكن است متوجه همه خطاهاى اثر شما نشده باشد و تنها در حد دانش و آگاهى خود, برخى انتقادها را دريافته باشد; از اين رو به جاى مجادله و تحريك اين يا آن منتقد به يافتن و برشمردن ديگر خطاهاى كشف نشده, بهتر است خود پيش قدم شويد و با قبول همه آن انتقادات, وجود خطاهاى ديگر را محتمل بدانيد و حتى از منتقدان براى يافتن آنها يارى بخواهيد. شايد براى تقويت اين روحيه و عادت, مراجعه مجدد به كتاب هاى اخلاقى و مطالعه بحث تواضع بد نباشد. اگر هم فرصت چندانى نداريد, مرور سريع باب چهارم بوستان سعدى درباره تواضع مى تواند مفيد باشد.
٩. از منتقدان خود تشكر كنيد
منتقد با هر انگيزه اى كه ـ چه بسا هرگز آن را ندانيد ـ اثر شما را نقد كرده باشد, شناختى از اثرتان و بازتاب آن به شما داده است كه بدون آن موفق به كسب آن نمى شديد; حتى به يك معنا انتقاد ناحق را مى توان به سود شما دانست; براى مثال به گفته ميرصادقى, (رودن) مجسمه ساز, بر آن بود كه از انتقاد ناحق نيز نبايد ناراحت شويد; زيرا دوستان را به شما معتقدتر و غريبه ها را به اثرتان كنجكاو مى كند و آنها با خواندن آن به حقانيت شما پى مى برند.٣٦ همچنين محمد عبده در مقاله كوتاهى به نام (انتقاد), چنان از نقد تعريف مى كند كه آدم هوس مى كند مرتب نقد شود. وى تا جايى پيش مى رود كه مى گويد اگر كسى گوش خود را بر نقد ببندد, از حيِّز انسانيت خارج شده, زيرا انتقاد نفخه اى از روح الهى است كه در سينه انسان دميده شده و ناقصان را به سوى كمال پيش مى برد;٣٧ همچنين از نظر او خوشبخت كسى است كه هر نوع انتقادى, حتى دروغ را مى شنود و آنها را تحليل كرده, از آنها سود مى برد.٣٨
به همين سبب همواره سپاسگزار منتقدان خود باشيد. اين سپاسگزارى بايد صادقانه و صميمانه باشد, نه به صورت رايج كه نخست به شكلى رسمى و خشك تشكرى صورت مى گيرد و سپس در پى يك اما, همچون گاو نُه من شيرى, همه اثر آن تشكر خنثى و سياهكارى هاى منتقد و انگيزه هاى خبيثانه او برملا مى شود.
حتى بد نيست به جان منتقدان خود دعا كنيد و از خدا افزايش تعدادشان را خواستار شويد; چون هرچه آنها بيشتر گردند, هم آثار شما بيشتر معرفى مى گردد و هم بازار كار شما گرم تر مى شود و هم بساط علم و معرفت گسترده تر مى گردد. البته يادتان باشد كه واقعاً در حق آنان دعا كنيد, نه آنكه به زبان دعا بر ضدشان نفرين كنيد. نمى دانم چرا برخى, شايد به دليل آنكه دانش عربى دانى شان بر فارسى گويى شان مى چربد, تقاوتى ميان دعا كردن براى كسى (يا دعا له), و كسى را نفرين كردن (دعا عليه), قائل نمى شوند و به جاى آن يكى, از اين دومى استفاده مى كنند. خلاصه آنكه از اين قبيل دعاها كه در واقع نفرين است و از نشريه اى نقل مى شود, دورى كنيد: (در پايان, از خدا هدايت اين برادر٣٩ و ساير برادرانى به سان ايشان را درخواست نموده و اميدواريم به همه ما قلبى سليم و دلى پالوده از هرگونه آلودگى هاى دنياوى, و فكرى پاكيزه از ريا و جاه طلبى, و نامجويى مرحمت فرمايد).
١٠. داورى را به ديگران واگذاريد
هنگامى كه درباره قرارداد اجاره اى كه با كسى بسته ايم, اختلاف نظر پيدا مى كنيم, سراغ داورى مرضى الطرفين مى رويم; زيرا به تجربه دريافته ايم هريك از ما تصور مى كند حق با اوست و نتيجه گرفته ايم كه معمولاً جايى كه پاى منافع شخصى در ميان است, كسى نمى تواند داور خوبى براى خودش باشد. هابز با تحليل قوانين طبيعت به اين نتيجه مى رسد كه چون غالباً هر كسى در پى منافع خويش است, (هيچ كس در امور مربوط به خودش داور مناسبى نيست). باز طبق قانون هجدهمى كه از طبيعت استخراج كرده است, مدعى مى شود: كسى كه در قضيه اى نفعى دارد, نبايد داور آن گردد.٤٠ از نظر پوپر نيز نگرش عقلانى, زاده اين شناخت است كه ما به همه امور دانا نيستيم و بخش عمده معلومات خود را مديون ديگران هستيم. اين نگرش, به صادركردن دو حكم در عرصه داورى عمومى مى انجامد: نخست آنكه بايد همواره به طرفين دعوا گوش كرد و ديگر آنكه (هركه در ماجرا ذى نفع باشد, قاضى خوبى نخواهد بود).٤١
تا اين جا توضيح واضحات است و همه قبول دارند; ولى به مسئله داورى درباره كتاب يا مقاله كه مى رسيم, گويى اين اصل را فراموش و تصور مى كنيم چون اين اثر محصول نبوغ بى بديل ماست, پس خود ما نيز بهتر از هركس قدر آن را مى شناسيم و حتى گاه هنگامى كه منتقدى بر اثر ما خرده مى گيرد, به تصريح و تلويح, گوهرنشناسى او را طبيعى دانسته, از سر رحمت و دلسوزى زمزمه مى كنيم: (خر چه داند قيمت نقل و نبات) و اگر خيلى مُبادى آداب باشيم, روايت, يا به تعبير غربى ها ورژِنِ بهداشتى تر آن را اين گونه به دست مى دهيم: (قد زر زرگر شناسد, قدر گوهر گوهرى).
اما دريغ كه اين منطق راه گشا نيست و همين كه اين شيوه را در پيش گرفتيم, همان منتقد عليه ما عليه, يا جامعه علمى مى فهمند كه به قول سعدى: (همه كس را عقل به كمال نمايد و فرزند به جمال). و به تعبير عاميانه اش (سوسك سياه به بچه اش مى گويد: قربون دست و پاى بلوريت برم). اين نكته را از قديم گفته اند كه انسان شيفته دارايى, شعر و فرزندش است و دكارت تصريح كرده كه اگر ما از همه چيز ناراضى باشيم, حداقل از نصيب عقلى خويش بسيار خشنوديم. نمى دانم وى واقعاً اين عقيده را داشته است يا از سر مماشات با قوم در آغاز اثر كلاسيك و معروف خود مى نويسد:
ميان مردم عقل از هر چيز بهتر تقسيم شده است; چه هر كس بهره خود را از آن چنان تمام مى داند كه مردمانى كه در هر چيز بسيار ديرپسندند, از عقل بيش از آنكه دارند آرزو نمى كنند و گمان نمى رود همه در اين راه, كج رفته باشند, بلكه بايد آن را دليل دانست بر اينكه قوه درست حكم كردن و تمييز خطا از صواب, يعنى خرد يا عقل, طبعاً در همه يكسان است.٤٢
چرا راه دور برويم. همين سعدى خودمان به صراحت اين پندار خطا را بازگفته است كه:
گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هيچ كس كه نادانم٤٣
همين واقعيت موجب آن شده است كه نظر مسلط آن باشد كه نويسنده نمى تواند داور خوبى براى اثر خود باشد. از قضا هرچند منتقد نيز ممكن است مغرض باشد, به همين دليل چه بسا داور مناسب ترى از نويسنده از آب درآيد; براى مثال شمس قيس رازى مى گويد: شاعران عمدتاً معتقدند فقط خودشان توان فهم و كشف دقايق شعر و نقد آن را دارند, ليكن وى خود بر آن است كه, درست برعكس, شاعران چون به شعر خود مى بالند و شيفته آن هستند, توان ديدن نقايص آن را ندارند; حال آنكه اين منتقدان هستند كه بى پروا خزف را از صدف باز مى شناسانند.٤٤
البته مطلوب آن است كه نويسنده به جايى برسد كه خود, بهترين منتقد كارهايش باشد و پيش از ديگران متوجه ضعف و سستى كارش گردد, حتى در قسمتى از حديثى كه از سيدالشهداء نقل شده است, مى خوانيم: (من دلائل العالم انتقاده لحديثه):٤٥ از نشانه هاى عالم, انتقادش از سخن خويش است.
باربور نيز بر آن است كه: (انتقاد از خود و آمادگى براى آموختن از ساير همكاران, لازمه پژوهش محققانه در هر زمينه است).٤٦ و نويسندگان بزرگ, گاه به اين خودسنجى ها معروفند. با اين حال واقع آن است كه تنها افراد اندكى به اين سطح مى رسند و مى توانند داور سخنان خويش باشند.٤٧ با توجه به اين واقعيت و تا رسيدن به حد آرمانى خودسنجى, بهتر است پس از آنكه اثرى از ما منتشر شد و نقدى بر آن پديدار شد, اگر واقعاً توضيحى براى فهم بهتر مطلب داريم, ارائه كنيم, ليكن داورى درباره درستى انتقادات منتقد يا حقانيت ما و انگيزه هايى كه منتقد را به اين كار برانگيخته, به جامعه علمى واگذاريم. چنين نيست كه هر كس هرگونه بخواهد عمل كند و هيچ پيامدى در انتظارش نباشد. اگر به فرض منتقدى در نقدى حق كشى كند, بى شك در نقدهاى ديگرش رسوا خواهد شد و اگر كسى بخواهد خورشيد را با كف دست بپوشاند, سادگى خود را نشان داده است. اگر واقعاً غم حقيقت داشته باشيم, نبايد نگران نقدهايى باشيم كه روح ما را مى خراشند و ما را شتابزده به عكس العمل وامى دارند. بهتر است در اين گونه موارد (داورى ها را به پيش داور اندازيم); البته داورى كه در اين جا جامعه علمى و كسانى هستند كه هم با بضاعت علمى نويسنده آشنا هستند, هم كاركرد منتقدان و كنش نقد را مى شناسند.
ممكن است منتقدان محترم, پس از ديدن اين مقاله و اين رهنمودهاى مشعشع, از اين نمك خورى و نمك دان شكنى نگارنده برنجند و گمان كنند اين مقاله نان آنان را آجر خواهد كرد. واقع آن است كه برخى از اين جماعت نويسنده اى كه مى شناسم تا قيام قيامت, همچنان با شيوه نگارش و پژوهش خود خوراكى براى همه منتقدان عالم, از ازل تا ابد فراهم كرده و مى كنند.
وانگهى, خصلت نقد در سرشت بشر نهفته و به گفته سيدجمال: (مبدع كون, در افراد انسانيه نهاده است).٤٨ اگر هزاران هزار مقاله از اين دست نوشته شود, آنان با اين بادها از پاى درنخواهند آمد و همچنان پايدار خواهند بود و بايد هم باشند; چون اگر انتقاد و در نتيجه منتقدان نبودند, تمدن و معرفت بشرى به اين پايه نمى رسيد و (آثار عظيمه و نتايج جليله خرد و دانش ايشان, صورت هستى نمى گرفت).٤٩ امروزه نيز پل ريكور, بر آن است كه (ما همه فرزند اعتقاديم).٥٠ در مقابل, به حق گفته اند كه سركوب نقد, مطمئن ترين نسخه خودفريبى است;٥١ پس زنده باد منتقدان.
* استاديار دانشگاه اديان و مذاهب.
١. براى توضيح درباره تعبير خرمگس كه سقراط خود را به آن تشبيه مى كرد, ر. ك به: سيدحسن اسلامى; (پيشه سقراطى); آينه پژوهش, ش ١٠٠, مهر و آبان ١٣٨٥.
٢. منتقدين مثل مرگ هستند, شرق, شماره ٧٠٩, اسفند ١٣٨٤, ص ١٧.
٣. درباره اين داورى ها و تحليل آنها, ر. ك به: سيدحسن اسلامى; اخلاق نقد; قم: معارف, ١٣٨٣.
٤. پرويز جاهد; نوشتن با دوربين; رودررو با ابراهيم گلستان; تهران: ١٣٨٤, ص ٢٠٣.
٥. همان, ص ١٩٥.
٦. جودى دلتون; ٢٨ اشتباه نويسندگان; ترجمه محسن سليمانى; تهران: سوره مهر, ١٣٨٥, ص ١٢٢.
٧. لئونارد بيشاپ, درس هايى درباره داستان نويسى; ترجمه محسن سليمانى: تهران, رازى, ١٣٧٤, ص ٣٩٨.
٨. از روى دست رمان نويس: مصاحبه با چند نويسنده; ترجمه محسن سليمانى; تهران: هنر اسلامى, ١٣٦٧, ص ١٣١.
٩. (وضعيت نقد ادبى در ايران); كتاب هفته, ش ٢٠٤, ٣٠/٨/١٣٨٣, ص ١١.
١٠. نيكلاى آستروفسكى; در مصيبت نويسنده بودن: ١٠ نوشته و ١٤ داستان و ٣ نامه و ١٣ شعر; ترجمه سيروس طاهباز; تهران: به نگار, ١٣٦٨, ص ١٢.
١١. حسين معصومى همدانى; (پاسخ دندان شكن); نشر دانش, ش ٣, س ١٩, پاييز ١٣٨١, ص ٧ ـ ٨. در واقع اين مقاله, بيانگر موضع نويسنده نيست, بلكه گزارشى است طنزگونه از آنچه در عرصه پاسخگويى به نقد مى گذرد و بيانگر شيوه هاى ناسالمى است كه در اين حوزه رواج دارد. نويسنده به سبك عبيد زاكانى در پى نشان دادن برخى از اين شيوه هاست.
١٢. لشك كولاكوفسكى; جريان هاى اصلى در ماركسيسم: برآمدن, گسترش و فروپاشى; ترجمه عباس ميلانى; ج ٢, تهران: آگاه, ١٣٨٥, ص ٥٧٤.
١٣. همان, ص ٥٧٩.
١٤. شمس قيس رازى, استاد بزرگ فنون شاعرى, داستان خوشمزه اى در اين باره نقل مى كند كه تفصيل آن را بايد به قلم وى خواند; اما خلاصه اش آن است كه عالمى محترم در حلقه درسى وى بود و ساليانى به آموختن فنون شاعرى مشغول; ليكن چون از ذوق شعر بهره اى نداشت, در اين مسير پيشرفت نمى كرد و هرچه شعر مى سرود, در حضورش از آن تعريف مى كردند, ليكن در غيابش بر او مى خنديدند. سرانجام شمس تصميم گرفت واقعيت را به او بگويد و مشفقانه از او بخواهد كه ديگر شعر نگويد و خود را مضحكه ديگران نكند. آن شخص به ظاهر پذيرفت, اما به دل رنجيد و اين نصيحت را حمل بر حسادت و بدخواهى استاد كرد و شعرى مغلوط و پريشان در هجو شمس قيس سرود كه بخشى از آن به اين شرح است:
شمس قيس از حسد مرا دى گفت
شعر تو نيك نيست بيش مگوى
خواستم گفتنش كى اى خر طبع
كس چو تو نيست عيب مردم گوى
دعوى شعر مى كنى و عروض
كس چو تو نيست عيب مردم گوى
ورنه بس كن ز عيب شعر كسى
كو به هجوت چنان كند چو رُكوى[كذا]
(شمس الدين محمدبن قيس رازى; المعجم فى معايير اشعار العجم; تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزوينى و مدرس رضوى; تهران: كتابفروشى زوار, ١٣٦٠, ص ٤٥٨ ـ ٤٥٩).
١٥. اصل شعر چنين است: طبعى به هم رسان كه بسازى به عالمى/يا همتى كه از سر عالم توان گذشت.
١٦. ابوبكر بن محمد نجم رازى معروف به دايه; مرصاد العباد; تصحيح محمدامين رياحى; تهران: علمى و فرهنگى, ١٣٦٥, ص ١٩.
١٧. براى بسط اين بحث, ر. ك به: سيدحسن اسلامى; (پگاه حوزه); ويژه حوزه هاى دينى, ش ٤٨, ٢٤ مرداد ١٣٨٦.
١٨. شبى زيت فكرت همى سوختم/چراغ بلاغت مى افروختم (بوستان سعدى; تصحيح غلامحسين يوسفى; تهران: خوارزمى, ١٣٧٢, ص ١٣٦).
١٩. احزاب: ٧٠.
٢٠. عباس حرى; آيين بدنويسى, در مرورى بر اطلاعات و اطلاع رسانى; تهران: كتابخانه, ١٣٧٢, ص ١٨٧ ـ ١٩٤. اين مقاله, با طنزى گزنده, شيوه هاى رايج بدنويسى را هجو مى كند و به شكل غيرمستقيم, آيين درست نويسى را مى آموزد.
٢١. رؤياى نوشتن: نويسندگان معاصر از نوشتن مى گويند, مصاحبه جورج پليمپتن با گابريل گارسيا ماركز و ديگران; ترجمه مژده دقيقى; ويراست ٢, تهران: جهان كتاب, ١٣٨٤, ص ١٤٨.
٢٢. ويل و آريل دورانت; تفسيرهاى زندگى; ترجمه ابراهيم مشعرى; تهران: نيلوفر, ١٣٦٩, ص ٥٢ ـ ٥٣.
٢٣. جهان كتاب, شماره ٢٣٧ ـ ٢٣٨, بهمن و اسفند ١٣٨٧, ص ٦١.
٢٤. هنر نويسندگى (The Art of fiction) گزينه اى از گفت وگوها و مقالات و نامه ها از نويسندگان ايران و جهان; با ترجمه و به كوشش مجيد روشنگر; تهران: مرواريد, ١٣٨٦, ص ١٧٦.
٢٥. روياى نوشتن: نويسندگان معاصر از نوشتن مى گويند; ص ١٥٠.
٢٦. پيتر سينگر; ماركس, ترجمه محمد اسكندرى; تهران: طرح نو, ١٣٧٩, ص ٣٢.
٢٧. (وضعيت نقد ادبى در ايران); كتاب هفته, شماره ٢٠٤, ٣٠/٨/١٣٨٣, ص ١١.
٢٨. كو دشمن شوخ چشم ناپاك/تا عيب مرا به من نمايد (ر. ك به: گلستان سعدى, تصحيح غلامحسين يوسفى; تهران: خوارزمى, ١٣٧٤, ص ١٣١).
٢٩. سيدحيدر آملى; جامع الاسرار ومنبع الانوار, به انضمام رساله نقد النقود فى معرفه الوجود; تصحيح هنرى كربن, ترجمه فارسيم, قدمه ها از سيدجواد طباطبايى; تهران: علمى و فرهنگى و انجمن ايران شناسى فرانسه, ١٣٦٨, ص ١٧.
٣٠. ملا محمدحسن قزوينى, كشف الغطاء عن وجوه مراسم الاهتداء [فى علم الاخلاق], قم^ كنگره ملامهدى نراقى, [بى تا], مقدمه, ص١٩.
٣١. محمد بن يعقوب كلينى; الكافى; ج ٢, تهران, اسلاميه, ١٣٦٥, ص ٣٢٢.
٣٢. محمد عابد الجابرى; نقد العقل العربى ٤: العقل الاخلاقى العربى: دراسة تحليليه نقديه لنظم القيم فى الثقافة العربيه; بيروت: مركز دراسات الوحده العربيه, ٢٠٠١, ص ٢٨١.
٣٣. روياى نوشتن: نويسندگان معاصر از نوشتن مى گويند; ص ١٦.
٣٤. اشاره به اين ابيات مولانا است: گر ندارى از نفاق و بد امان/از چه دارى بر برادر ظن همان؟ بدگمان باشد هميشه زشت كار/نامه خود خواند اندر حق يار (ر. ك به: محمد جلال الدين بلخى; مثنوى معنوى; تصحيح محمد استعلامى; تهران: زوار, ١٣٧٢, دفتر پنجم, ص ٩٨).
٣٥. در اين باره, ر. ك به: احد فرامرز قراملكى; اصول و فنون پژوهش در گستره دين پژوهى; قم: مركز مديريت حوزه علميه قم, ١٣٨٣, ص ١٦٨.
٣٦. وضعيت نقد ادبى در ايران; ص ١١.
٣٧. محمد عبده; الانتقاد: الاعمال الكامله للامام محمد عبده; حققها وقدم لها محمد عَماره; ج ٢, بيروت: المؤسسة العربية للدراسات والنشر, ١٩٧٢, ص ١٦٥.
٣٨. همان, ص ١٦٨.
٣٩. مقصود منتقد است.
٤٠. توماس هابز; لوياتان; ويراسته سى. بى. مكفرسون; ترجمه حسين بشيريه; تهران: نى, ١٣٨٠, ص ١٨٠.
٤١. ناكجا آباد و خشونت: گفتارها و گفت وگوهايى از كارل ريموند پوپر; به انتخاب و ترجمه خسرو ناقد و رحمان افشارى; تهران: جهان كتاب, ١٣٨٨, ص ٨٥.
٤٢. رنه دكارت, گفتار در روش درست راه بردن عقل و جستجوى حقيقت در علوم; رنه دكارت, ترجمه محمدعلى فروغى; تهران: مهر دامون, ١٣٨٥, ص ٦٩.
٤٣. گلستان سعدى; ص ١٧٥.
٤٤. المعجم فى معايير اشعار العجم; ص ٤٦٤.
٤٥. ابن شعبه حرانى; تحف العقول, بيروت: اعلمى, ١٩٧٤, ص ١٧٨.
٤٦. ايان باربور, علم و دين; ترجمه بهاءالدين خرمشاهى; تهران: مركز نشر دانشگاهى, ١٣٧٤, ص ٢٢٩.
٤٧. درباره اين توانايى و امكان يا عدم امكان آن ر. ك به: سيدحسن اسلامى; (پرسش هايى درباره انتقاد و خودانتقادى), در مقالات همايش رقابت هاى سياسى و امنيت ملى; ج ١, تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد, ١٣٧٩, و محمد اسفنديارى (انتقاد و انتقاد از خود: قضاوت نويسنده درباره كتاب خويش), در مجموعه مقالات كتاب پژوهى: پژوهش هايى در زمينه كتاب و نقد كتاب, قم: صحيفه خرد, ١٣٨٥.
٤٨. مجموعه رسائل و مقالات سيدجمال الدين حسينى (اسدآبادى); به كوشش سيدهادى خسروشاهى; تهران: كلبه شروق و قم: مركز بررسى هاى اسلامى, ١٣٧٩, ص ١٥٢.
٤٩. همان.
٥٠. بابك احمدى; ساختار و تأويل متن; تهران: مركز, ١٣٧٢, ص ٦١٥.
٥١. Ben Mepham: Bioethics: an introduction for the biosciences; Oxford: Oxford University press, ٢٠٠٥, p. ٣٦٥.